|
برف زمستاني |
[ یکشنبه چهاردهم فروردین 1390 ] [ 3:0 بعد از ظهر ] [ برف زمستاني ]
[ ]
به واژه ها بگو گريختن از تو خيانتي ست به اعجازِ ملكوتي بازوانت و به بوسه هايي كه جرات شان بيشتر از پيشاني ام نبود حسرتِ ناگفته ي شرمِ هاي خاينانه ي محرم و نامحرمانه به واژه ها بگو از تو نگفتن تازيانه اي ست به يقينِ روحاني كالبدِ باكره اي كه آبستنِ باورِِ توست چه عروجي ست فرو ريختنِ تمامِ مدعيانِ رسيدن خواستنت خوش تر از هر آميختن و عميق تر از هر اندازه تقديم نوشت : تقديم به جوجوي نازنينم كه بد اخلاقي و كفر گويي و بدگويي هامو باندازه خوش خلقي ها و قربون صدقه رفتن هام دوست داشت... [ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 3:8 بعد از ظهر ] [ برف زمستاني ]
[ ]
بگذار دورتر بمانم اكنون نه خواهران برونته اعجاز بلدند نه اميل دوركيم نمودار خودكشي را درست ترسيم مي كند ... نه سال هاي خاكستري و نه كليدر را تاب خواندن چند باره ست بگذار سبك تر باشم من از ماندن و خواندن سنگينم شاملو را پر مي كشم و حافظ را عشق اما مي دانيد؟! اكنون نه ماركس به كارم مي آيد و نه هابر ماكس ذوقم همان قدر براي مارگارت ميچل كور است كه براي مهر انگيز منوچهريان تولستوي را ارج مي نهم و ابله داستاسفكي را قرابت عجيبي دارم اما تو كه غريبه نيستي من از ماندن خسته ام بال هايم را زنجير بگسل خيال پريدن از آشيان؛ همان آوايي كه ست كه ؛قرن ها مرا مي خواند رفيع پور بزرگ؛ جامعه را آناتومي هم بكند، زخم هاي چنين چركين را؛ بهبودي نشايد فلسفه ؛تاريخ ؛اقتصاد و فيزيك...مجهولاتِ تاريخِ سرزمين منند و سياست... بگذريم چه جاي تعجب كه مدرسه موش ها خوشايندتر است از...؟ چه جاي اندوه كه چهره براي نامحرمان مي آراييم؟ بگذريم خسته از آدام اسميت و عقلانيت وبر مرا از سرزمين طاعون زده ي وبا خورده مي رانند بال هايم را كجا گذاشته بودم؟ پاي رفتن اگرم نيست گمانم پرواز را هنوز به ياد دارم عادت بود يا خودِ روشن رستاخيز چه فرق دارد؟ اينجا هواي نفسم تنگ است پيامبري خواهم يافت براي دوباره ي زمين پيامبري خواهم شد براي دوباره ي عشق بگذريم... بال هايم سبك و گسترده مرا بالاتر از اينجا مي خواند [ دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391 ] [ 5:52 بعد از ظهر ] [ برف زمستاني ]
[ ]
چه خوبه گاهي بهانه اي براي"زندگي خوب است"رو داشت چه خوبه تو روزاي مناسبتي يكي رو داشت كه فراتر از اون روز باشند چندين ساله اين روز قشنگ ترين بهانه ي قدر داني از يه انسانِ ارزشمند و بزرگه واسه ي من چه لذتِ ساده ايه كه تو اين همه مشغله هاي تكراري، هم زمان با همه ي دوندگي كسالت بار، با تمام شوق و احساسات كودكي بري تو گل فروشي و زيباترين و ماندگار ترين گل ها رو گلچين كني و با با يه لبخندِ گل بهي به آقاي گل فروش بگي كه: زيباترش كن واسه استادمه... بعدش با حوصله؛ تردستي گل فروش رو در تزيين شاخه هاي رز سفيد و صورتي و زرد به تماشا بنشيني و يادت بره الان مرخصي ساعتي از اداره گرفتي و اومدي دنبالِ اين كار و وقتي گل فروش بابت دير شدنت ازت عذرخواهي مي كنه با طمانينه و شادي كودكانه بگي: نه نه عجله ندارم بعدش بري چند مغازه اون طرف تر و بين همه اون بسته بندي اغوا كننده ي شكلات، دست دست كني و شيك ترين شو انتخاب كني و بي توجه به قيمتش و كلي از فروشندش تشكر كني و بزني بيرون... بعدش وقتي دوست و هم كلاسي دوره دانشجوييت كه يه شهرستان ديگه ست، باهات تماس مي گيره و ميگه با دكتر تماس گرفتي؟ تازه يادت مي افته واسه امروز اصلا هماهنگ نكردي گوشي دكتر خاموشه و آخرش با كلي اين در و اون در زدن ؛ شماره دانشكده اقتصاد و علوم اجتماعي رو گير مياري و با مسوول دفترش صحبت مي كني و خودتو معرفي مي كني و از برنامه بعد ظهر دكتر مي پرسي خدا رو شكر كه امروز آقاي دكتر دانشكده ست تا عصر يه ساعت بعدش با موبايل دكتر تماس مي گيرم و روزش رو تبريك ميگم و ايشون با همون اشتياق تشكر مي كنه از بابت پيام صبح كه بهشون دادم و ميگه با اينكه مشتاق ديدار و منو دوستمه اما راضي به زحمت نيست، مي دونه سهيلا قراره از شهرستان بياد منم ميگم: استاد اگه اين جلسه جور نشه خانم پرويزي منو مي كشه و... تازه يادم مي افته هديه اي رو كه واسه سهيلا هم گرفتم كادو نكردم، اونم معلمه،هر چند ساله تدريس نمي كنه و مدير پيش دانشگاهي بزرگسالانه... اما هنوز از نظر من معلمه... سهيلا نزديك ساعت چهار ميرسه... چند ماهي هست نديدمش بغلش مي كنم و با شيطنت روزشو تبريك ميگم... از كادوم كلي غافلگير ميشه و صد دفعه تشكر مي كنه،بهش ميگم بازش كني از اين همه تشكر پشيمون ميشي و اون وسوسه ميشه پيش خودم بازش مي كنه... كاش واقعا خوشت اومده باشه سهيلاي عزيزم سهيلا همكلاسي دوره دانشجويمه... دبير بود و كارداني تربيت معلم خونده بود و دوباره اومده بود جامعه شناسي بخونه... دوستي مون تا حالا ادامه داشت و از اون دسته كسايي بود كه احترام فوق العاده اي واسه دكتر قايل بود و هر سال روز معلم مي اومد همدان با آژانس ميريم دانشكده و با استقبال صميمانه دكتر پذيرايي ميشيم با همون وقار و متانتِ هميشگي اونم اين روز رو به هر دوي ما تبريك ميگه سهيلا با با لحن حق به جانبي منو شامل اين لطف نمي دونه و خنده شو با تعصب حرفه اي ادامه ميده دكتر ميگه كه هر كسي تو كار آموزش و فرهنگ باشه تو اين طيف قرار داره و... يك ساعتي هر سه تاي ما از هر دري ميگيم سهيلا از مشكلات آموزش و پرورش و فضاي انتخاباتي و تعصب قومي و قبيله اي كه هنوز تو شهرستانش به قوت خودش باقيه و دكتر از مشكلات و وضعيت نامناسب خوابگاه پسرش تو تهران و منهم... همه صحبت ها پيرامون مسايل اجتماعي و تجزيه و تحليل از نگاه خودمون ادامه پيدا مي كنه و با اعلام نااميدي من و سهيلا از وضعيت جاري كشور تشديد ميشه و دكتر با لبخند هميشگيش هنوز اظهار اميدواري مي كنه... من لابلاي همه اين بحث و گفتگو ياد تمام همراهي استاد با دانشجو ها مي افتم، كسي كه هنوز به اخلاقيات پاي بنده، كسي تو درس و تحقيق خيلي سخت گيره و گاهي اشك دانشجوها رو درمياره ولي در كنارش هواشونو داره و از هيچ حمايتي فرو گذاري نمي كنه و حتي اگه دانشجوش ده سال هم كه فارغ التحصيل شده باشه هر وقت كمك بخواد بي هيچ چشم داشتي ؛هر كمكي از دستش بر بياد، دريغ نمي كنه چقدر كم اند اين طور آدما كه تو اين واويلاي مشكلات و منيت هنوز ساده ؛ واقعي و تاثير گذارند شعار نميدند و هنوزم اميدوارند....هنوز هم بوي صبح ميدند از دفترش كه بيرون ميايم و عشق بازي بارون و زمين و عشوه ي شكوفه ها، عطرِ دل انگيزِ خاك و گل برگ و هم آوايي پرندگان غوغايي بي بديلي رونمايي مي كنه... بهار تماشايي تر از كوه هاي نيمه برفي تمام رنگ هاشو به رخ مي كشه و طنازي مي كنه... پي نوشت 1 : اين روز به همه ي معلمان و اساتيد مبارك پي نوشت 2 : ديروز يه روز خوب بود پي نوشت 3: نتيجه ي پياده روي زير بارون ديروز ،سرما خوردگي امروزمه...اما مي ارزيد [ چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 11:15 قبل از ظهر ] [ برف زمستاني ]
[ ]
ملولِ خاطره اي در باد سوگ وارِِ شانه هايي سنگين سرابي به روشني باور تشنگي گريزان از آب رفتني بي هيچ وداع و جاده اي چنان منتظر چنان بي انتها طوفاني ويران تر از كفر بهاري كوير تر از او واقعيتي خروارتر از هر فريب آنسوتر از لبه ي راستي سرزمينِ ست تهي سرشار از نبودن هاي صبح گاهي معامله اي تا ابد تاراج سرزمين هميشگي يكي بود يكي نبود بودن هاي لبالب سادگي نبودن هاي مكررِِ جنسي از تو ورشكست گي روز به روزِِ مهتاب و ستاره گستردگي بي انتهاي هيچ از هيچ [ یکشنبه دهم اردیبهشت 1391 ] [ 11:30 قبل از ظهر ] [ برف زمستاني ]
[ ]
آنقدر گرمم شده كه، با روزنامه هم خودم را باد مي زنم افاقه نمي كند كفش هايم هم نبض پاهايم را تند كرده،با دلهره جدايشان مي كنم روي تك صندلي مهماندار را صدا مي كنم به طلب يه ليوان آب... آب گرم است و عطشم را نمي شناسد بي تاب تر صداي گريه ي دخترك تپل مو فرفري رو تحمل مي كنم آسمان قير گون و ساكت تيزي پرواز را مي پايد و من تشنه و بي قرار، حجم رسوب شده ي نفسم را بالا و پايين مي كنم فرود نزديك مي شود و سينه ام ازدحامِ شورش هواي درونش را به زحمت مهار مي كند نه آينه را ياد مي آورم و نه صورتِ مضطربم را فقط برايت مي نويسم: من رسيدم و تو مي نويسي: عزيزم من همين جام،منتظرتم و بلافاصله تماس مي گيري همديگر را تا كنون نديده ايم اما هنوز به سالن انتظار نرسيده ام، از پشت شيشه مرا مي شناسي و من ترا پيراهن آبي آستين بلند پوشيده اي و شلوار تيره جين موهاي كم پشتي داري و و پوست تيره كيف كوچكي هم دست هايت را از بلا تكليفي بيرون آورده و آدامست رو آروم مي جوي تمام سعي ام رو براي آرام بودنم به نمايش مي زارم لبخند غير عمدي ام بيشتر از خجالت است و كمي هم جا خوردن از ديدنت روبرويت كه قرار مي گيرم نگاهم ناخوداگاه دزديده مي شود و دست تو كه جلو مي ايد، تا من بخودم بيايم تو دست داده اي و من چيزي نمي گويم احوالم را مي پرسي و خوش آمد مي گويي و من به زحمت تشكر مي كنم و همچنان نمي پايمت منتظر ساك مي مانيم و تو مرا همچنان نگاه مي كني هم من از سادگي تو جا خورده ام و هم تو از سادگي من هنوز هوا گرم است ... تو مرا هم به دريا مي خواني و هم به خانه ات.... [ سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391 ] [ 4:39 بعد از ظهر ] [ برف زمستاني ]
[ ]
ساعت يازده و نيم شبه... نخ دندون مي كشه و مسواك مي زنه كرمِ شب رو هم، جلوي آينه قدي رو پوست خسته و تميزش با دو انگشت سبابه ش بالا و پايين مي كنه و چشاي قرمز و هميشه خسته ي از تركيب لباس حوله اي آستين حلقه اي صورتي كه تا رو زانوشه و شلوارك ورزشي آبي چسبونش كه سه خط زرشكي رنگ كنارشه،خنده ش مي گيره موهاي موج دار نرم و آشفته شو كه با يه كليپس نامرتب رو سرش جمع شده رو دست مي كشه ميره طرف حياط دستش غير ارادي طرف كليد برق ميره و يه طرف حياطِ كوچيك روشن ميشه و يه لحظه چشاش رو برگاي سبز درخت به، ثابت مي مونه خدايا برگا جوانه زدند و اين اولين باريه كه اون متوجه اونا ميشه، انگشتاش رو برگاي كوچيك و روشن مي لغزه و نرميش پوست دست شو بيدار مي كنه چرا تا الان نديده بودمش؟ با خودش اينو ميگه و سنگيني غم چند روزشو وزن مي كنه، حواسِ پرت شو بغل مي كنه و سراغ درخت جوانِ گردو ميره و هوا رو نفس مي كشه و چشاشو نيم بسته نگه ميداره بهار شده... [ چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391 ] [ 12:23 بعد از ظهر ] [ برف زمستاني ]
[ ]
به كلبه من بيا آنجا كه هيچ سقفي ندارد و هنوز درِ صندوقچه اش باز است نسيم كه بيايد، گيسوانم خواهند رقصيد به كلبه من بيا صداي آب را كه بگيري پاشنه ي كلبه ام به رويت مي چرخد شب ها،ستاره درخشيدن دارد با تو و آوازِ رودخانه، بي پرواتر جاري ست بيا تا برايت راز پونه ها را بگويم تا برايت نگاه نرمِ سنگ چشمه ي بالايي را تفسير كنم به كلبه من بيا ميانه ي راهت، آخرِِ دلهره ي نجيبِ دختركي ست كه آهنگش سخت غريب و محزون است و چه شِگفت ترا آرام عاشق شد چه شگفت در نمي گشايي!!!! و مرا به قصه ي زيباي سرزمينت مي خواني به كلبه من بيا تا صداي دلتنگي دست هايم را درختان برايت شكوفه برويند ترا به خداي باران به آفتابِ بهاران به نگاهِ تمامِ درختان به حسرتِ خسته ي چكاوكان به كلبه ي بي سقف من بيا تبريك نوشت : سال نو پيشاپيش مبارك [ چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390 ] [ 4:48 بعد از ظهر ] [ برف زمستاني ]
[ ]
امروز تولدمه دوست دارم امروز رو با همه دوستام شريك باشم يه بار ديگه شادمانه بابت بودنم خدا رو ببوسم و بگم: سپاس پي نوشت 1 : از يه هفته پيش يكي از دوستان خوب وبلاگي كه بعدا حقيقي تر از هر دوستي شد،هر روز با شمارش معكوس تولدمو تبريك مي گفت و امروز، جديد ترين پست خودشو به مناسبت تولد من گذاشته...وقتي خوندمش چشام پر اشك شد؛هديه منحصر بفردي بود ...فسقلم دوستت دارم پي نوشت 2 : بازم يه دوست مجازي ديگه؛كه صادقانه دوسش دارم و بهش اعتماد خاصي دارم به مناسبت تولدم واسه سارايي يه وبلاگ مخصوص طراحي كرده...عزيزِ خوب سپاس پي نوشت3 : امروز صبح به محض بيدار شدنم،رفتم بالا سر مامانم و گفتم :ماماني زود باش منو ببوس تولدمه،مي خوام امروزم با بوسه تو شروع بشه،اونم بغلم كرد و كلي خنديد پي نوشت 4 : چند سال پيش،تبريك تلفني داداشم كه تو مرز افغانستان سرباز بود خيلي بهم چسبيد پي نوشت 5 : دو روز پيش يه برف سنگين و حسابي داشتيم تو شهرمون،طوري كه حتي دانشگاه ها هم تعطيل شد...و چه برفي بود...من هديه تولدم فرضش كردم... پي نوشت 6 : يكي ديگه از دوستاي خوب و شيطونم يه ماه پيش كادو تولدمو داده بود...ممنون مريمي پي نوشت 7 : و دوستايي ماندگاري كه پس سال ها هنوز هم اين روز رو به ياد دارند با تماس و پيام شون منو شاد و شرمنده كردند پي نوشت 8 : و اون دسته از دوستايي كه يادشون نبود،خودم يادشون آوردم و كلي كيف كردم از اين ياد آوري پي نوشت 9 : و ممنون از همه همكاراي خوب و عزيزم ...تك به تك شون پي نوشت 10 : امروز دوست دارم فقط سارايي باشم و نه هيچ كس ديگه...پس تولدم مبارك پي نوشت 11 : و خونواده ي بي مانندي كه همه روزاي زندگيم با اونا،مثل روز تولدمه... پي نوشت 12 : و دوستي كه يه هفته پيش تولدش بود و امروز مشهده؛بخاطر همه دعاهاي قشنگ و روشنت ممنون پي نوشت 13 : و ممنون از تك تكِ شما خوب هاي هميشگي [ یکشنبه چهاردهم اسفند 1390 ] [ 4:14 بعد از ظهر ] [ برف زمستاني ]
[ ]
نگاهي منجمد فريادي بي قالب اندوهي همزمان شادي اي بي بيان بهمني سرگردان جاده اي هراسان خشمي خاموش ..... و ا م ي د ي روشن گريه اي مشوش پسِ دردِ جان كاهِ زني بنامِ مادر و اميدي روشن،پسِ دردِ... [ دوشنبه هفدهم بهمن 1390 ] [ 5:52 بعد از ظهر ] [ برف زمستاني ]
[ ]
|
|
| [ فالب وبلاگ : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] |